تبليغاتX
حلما پيوند يك عشق پاك

حلما پيوند يك عشق پاك
خاطرات حلما


 

دخترم حلما جان

من فرامین خدایم را چنان از بر شدم
گوئیا یک دشت نیلوفر شدم
هر کجا دیدی کمی متروکه است
گل بکار و بر کبوتر ها بخند
رنگ زرد باد پاییزی نشو
پیچکی را روی شب هایت ببر
نو گل احساس خود را هدیه کن
چون جواهر بر صدای باد مست
با نسیم تا پای شب بو ها برو
ضربه ای بر خاطرات بد بزن
گاهی از روی صداقت خنده کن
یا بده بر برگ خشکی رنگ سبز
پا به روی خاک نمناکی گذار
پایکوبان در دل صحرا بچرخ
سر بده آواز مستی را دمی
که ستاره می درخشد بر لبت
نامه های عاشقانه را بخوان
شب به روی پشت بام خانه ات
در زمستان برف ها را لمس کن
کودک دل را به بازی ها ببر
آب را با بوسه هایت نوش کن
شعرهایت را به مهمانی ببر
بر بخار شیشه ها قلبی بکش
گاهگاهی هم نگه بر پشت سر
آفتاب ظهر را تسبیح کن
یا برایش کرم شبتابی ببر
زیر باران بوسه بر یاسی بزن
دزدکی در مشت خود رویا ببر
گوش کن از کوه می اید صدا
مرد چوپان باز در نی می دمد
کودکانه دست در دستم گذار
من شبیه دشتی از نیلوفرم

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390 9:28 توسط مامان راحله |


                     حلمای عزیزم  پاییز ثانیه ثانیه می گذرد، یادت نرود این جا کسی هست که به اندازه

تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد.

              عمرت یلدایی، دلت دریایی، روزگارت بهاری

عزیزه دلم آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!

تو بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی

تو بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی

تو بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی

فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟

هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم کنار هم بنشیینیم و بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی ها

بلندترین شب سال هم خورشید را ملاقات خواهد کرد و این یعنی

بوسه گرم خداوند بر صورت زندگی وقتی همه چیز یخ می زند.


 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390 13:27 توسط مامان راحله |


حلمای عزیزم

نگاهت را به کسی دوز که قلبش برای تو بتپه چشمانت را با نگاه کسی اشنا کن که زندگی را درک کرده باشه سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپشهای قلبت تو را بشناسه آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه رویایت رو با چهره ی کسی تصویر کن که زیبایی را احساس کرده باشه چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشه اما عاشق کسی باش که تک تک سلولهای بدنش تقدس عشق را درک کند

این روزها حلما خانوم موطلایی من خانومی شده واسه ی خودش ، دخملی می ره پیش دبستانی یه مانتوی خوشگل صورتی داره که کلی براش ذوق می کنه ، به محیط مهدش عادت کرده ولی هر چند وقت یک بار فیلش یاد هندوستون می کنه و ناز کردنش شروع می شه  و اینجاست که دست به دامن فرشته مهربون می شیم که کادویی واسه دخملی بیاره و مهد رفتن به روال عادی برگرده ، دخملی کلاس زبان هم می ره خیلی کلاسشو دوست داره روزهای یک شنبه و سه شنبه حلما بدون ناز کردن فقط و فقط به خاطر کلاس زبان می ره مهد . توی مهد یه دوست داره اسمش سامانه وقتی می بینمشون با هم خندم می گیره از حلما بزرگتره و کلی روش غیرت داره امسال تولد حلما خانوم رو توی مهد گرفتیم خیلی بهش خوش گذشت این آقا سامان توی تولد دخملی حسابی خودش رو نشون داد و این دستگیر ما شد که ای وای اگه نجنبیم دخملی رو بردن . تولدش خیلی خوب بود به خودش که خیلی خوش گذشت .

دخملی یه کم اذیت کن هم شده یه کم که چه عرض کنم در حد نهایت ... دیگه اصلا حرف گوش نمی ده تمام کارهایی که دوست داره رو انجام می ده حالا بنده و آقای پدر خودکشی کنیم که این کار رو نکن توی چشمهامون نگاه می کنه و با خونسردی تمام به کار خودش ادامه می ده .

امسال پاییزه خیلی سردی داریم . اولین باریه که توی پاییز اینقدر برف دیدیم اینم شانس ما که امسال رفتیم کرج ، سرما رو با تمام وجود حس می کنیم . اما خدا رو شکر هوای تمیزی شده و باعث خرسندی ما . تو ماه گذشته یه سفر به شمال داشتیم که اولین سفر ارنیکا خانوم خاله فریبا بود . خیلی بهمون خوش گذشت .حلما هم کلی حال کرد . ارنیکا جیگره خاله که دیگه هیچی، بچم اینقدر ساکت و صبور بود که حس نمی کردیم یه نوزاد همراهمون هست .

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 5 آذر1390 13:7 توسط مامان راحله |


خانه ی زيباي من"

آسمانش آبی است
خانه ی زيباي من
و آویز هایی از جنس عشق و پاکی
زینت دیوار هایی است که همه پوشیده از گل های عشق
به رنگ آزادی است
خانه ی زيباي من
با ستونهایی که از عشق و ایمان به معشوق علم گردیده پابرجاست
بر روی فرشی که
با نردبانی سرخ و سفید و سبز
و با نام و یاد تنهای تنها
تا عرش ادامه دارد
هر پنجره از خانه ی من
رو به الطاف خدا همیشه باز است
شبهای خانه ی من
با چراغ هایی که مهتابش
مهربانی نگاه خالق آفتاب است
نورانی است
امشب ای زيباي من
از خوشی می خندم و
سربرروی شانه هایت می نهم
قصه خواهم گفت از شادی
و کاری هم به کار غم نخواهم داشت
امشب ای زيباي من
مست از شمیم روی تو
غرق در بوسه به رویا می روم
خواب چشمان زيباي تو را می بینم و
می خندم و
اشک شوقم را به روی گونه جاری می کنم
امشب ای زيباي من ... حلمای من ...

چند وقتی می شه که خانواده کوچک ما به کرج نقل مکان کرده ، حلما خانوم تقریبا تنها شده و دیگه خبری از مامانی ها و خاله ها نیست و من و بابایی باید نقش همه رو براش بازی کنیم . اولین کاری که باید انجام می دادیم پیدا کردن یک مهد کودک خوب برای مو طلایی بود که این مهم با سعی و تلاش بسیار من و آقای پدر انجام شد و هم اکنون مراحل ثبت نام رو طی می کنیم . انشاءا... از هفته آینده حلما گلی به مهد می ره و کمتر توی خونه حوصله ش سر می ره . این هفته قراره بریم شمال و خستگی این جابه جایی و کارهای شبانه روزی رو در بیاریم .

بسیار بسیار دلتنگ ارنیکا خانوم و آقا مهرشاد هستیم که دیگه هر هفته خونه ی مامان شهین نیستیم که ملاقاتشون کنیم .

از اونجایی که مامان شهین بسیار بسیار مشتاق دیدار هر روزه ی حلما خانوم می باشند تصمیم گرفتن که راه ما در پیش بگیرند و هم جوار ما شوند که ما بسیار خرسند و خوشحال هستیم . از همه بیشتر حلما خانوم کلی ذوق می کنه که قراره از تنهایی در بیاد. در عوض خاله ها کلی غصه دارند و دائم به ما ایراد می گیرند ای داد مامانمون رو بردید.

توی ماه مبارک رمضان هستیم و بنده هر روز از کرج به تهران و بالعکس در رفت و آمد هستم و روزه های ۱۶ ساعته رو به سختی پشت سر می گذارم. حلما خانوم جدیدا خیلی خیلی در مورد خدا از بنده سئوال می کنه :

- خدا کجاست

خدا من رو دوست داره

-من عاشق خدا هستم ببین براش بوس می فرستم

-هر کاری که انجام می ده : مامان الان خدا منو می بینه؟ چی می گه؟

- اگه کار بدی بکنه و بنده دعواش بکنم توی گریه هاش می گه الان خدا منو دوست نداره ؟

- مامان روزه چیه ؟ مامانی افطار یعنی چی ؟

- مامان خدا وقتی به ما غذا می ده ، آب می ده و ... ما باید چجوری ازش تشکر کنیم .

و کلی از این سئوالها که من نمی دونم از کجا یاد گرفته ...

+ نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1390 11:11 توسط مامان راحله |


مادرم

وقتیکه من بزرگ شدم، شاید، معمار شوم
آنگاه، تمامی جهان را همچون بامی
بر فراز دستان تو، ستون خواهم کرد
وقتیکه من بزرگ شدم، شاید، پزشک شوم
آنگاه، با عطر تو نوشدارویی خواهم ساخت
بر تمام دردهای جهان
و آنگاه به سلامتی شان، با لب های تو
بر گونه های شادی تمام کودکان جهان، بوسه خواهم زد
وقتیکه من بزرگ شدم، شاید
یکروز با چتر گیسوان تو
از آسمان آرزوهایت
پروازی کنم بر آستان زمین
زمینی که پای تو آنرا نگه داشته است
و آنگاه، خواهم دوید تا مرزهای درونت
و در پنهانترین گوشه های جنگل سبز آغوش تو، پنهان خواهم شد
اکنون را که نام نهادی فصل کاشت
فردا که من بزرگ شدم، در زمان برداشت
مادرم، به تو قول می دهم
من تو را دوست خواهم داشت…

روز مادر مبارک

امروز دلم برای حلما خیلی تنگ شده بی معرفت از دیشب رفته خونه ی مامان شکوه و به قول خودش فعلا تصمیم نداره بیاد خونه . دیشب انگار یه چیزی گم کرده بودم اولین باری بود که حلما پیشم نبود و اصلا این حس رو دوست نداشتم .

هفته ی گذشته به اتفاق بابایی و حلما خانوم رفتیم جشنواره صنایع دستی واقع در کاخ سعدآباد. بیشتر از همه به مامانی خوش گذشت البته از کاخها هم دیدن کردیم که خالی از لطف نبود. بعد از بازدید رفتیم پارک و کلی به حلما خانوم خوش گذشت . البته اگر طوفان اجازه می داد بیشتر هم خوش میگذشت.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد1390 11:59 توسط مامان راحله |


برای تو می نویسم که بودنت برایم بهار است، ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا هر صبحدم برایت شعری می سرودم . دختره عزیزم حلما، سال جدید رو در کنار هم آغاز کردیم. سالی که از آغازش باورم شد دخترم بزرگ شده و کم کم دوران کودکی را پشت سر می گذاره. دخترم امیدوارم تو این سال جدید به همه آرزوهای زیبایی که توی دلت داری برسی و سالی سرشار از آرامش و زیبایی را داشته باشی. امیدوارم بتونم همه ی عشق و مهربونی که نسبت به تو دارم  با سخاوت تقدیمت کنم. دختره گلم برایت زیباترین عاشقانه ها و عمیق ترین آرامش روحی را خواستارم.

و اما امسال از آغازش:

امسال برای چیدن سفره هفت سین یه همراه داشتم که کلی به مامان کمک کرد . دخملی با شوق ، با دستهای کوچولوی قشنگش برام هفت سین می چید. سال تحویل موطلایی خواب بود ولی صدای نفسهای بهاریش کنار هفت سین بود و من و بابایی و حلما سال جدید رو آغاز کردیم.

خانوم کوچولو هر روز لباسهای خوشگلش رو می پوشید و به مهمونی می رفت و کلی هم عیدی گرفت. با عیدی هاش براش دو تا النگو خریدم تا پولش بی خودی خرج نشه .

امسال ما به مسافرت نرفتیم چون منتظر یه مسافر کوچولوی نانازی بودیم . ارنیکا، فرشته ی کوچولوی خاله فریبا که تا چند وقت پیش مامان دوم حلما بود به دنیا اومد و بهار ما رو بهاری تر کرد.

 موطلایی دو ماهی می شه که مهدکودک نرفته ، انتقالی به شمالم درست نشد و تصمیم گرفتیم برای اینکه از هوای خراب تهران فرار کنیم فعلا به کرج بریم و تا به کرج بریم حلما خانوم مهمون خونه هستن . موطلایی چند روز پیش می گفت مامان می شه اندازه ی یه مورچه منو ببری مهد دلم واسه دوستام تنگ شده. حالا قراره یه سر بره دوستاشو ببینه.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 فروردین1390 9:31 توسط مامان راحله |


چون پرند نیگلون بر روی بندد مرغزار
پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار
خاک را چون ناف آهو مشک زاید بی قیاس
بید را چون پر طوطی برگ روید بی شمار
دوش وقت نیم شب بوی بهار آورد باد
حبذا باد شمال و خرما بوی بهار
بادگویی مشک سوده دارد اندر آستین
باغ گویی لعبتان جلوه دارد در کنار
ارغوان لعل بدخشی دارد اندر مرسله
نسترن لولوی لالا دارد اندر گوشوار
تا بر آمد جامهای سرخ مل بر شاخ گل
پنجه های دست مردم سر برون کرد از جنار
راست پنداری که خلعتهای رنگین یافتند
باغهای پر نگار از داغگاه شهریار

خدايا در واپسين روزهاي سال دلمان را چنان در جويبار زلال رحمتت شستشو ده

كه هركجا ترديدي است ايمان ،

هركجا زخم است مرحم

هر كجا نو ميدي است اميد

و هركجا نفرت است دوست داشتن جاي آن را فرا گيرد


+ نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389 13:5 توسط مامان راحله |


تهران زیبای ما چندی وقتی می شه که دیگه زیبایی خودش رو از دست داده ، درختهای تنومندش، کوههای سر به فلک کشیدش، رودخانه های پرخروشش، خیابونهای پر ذرق و برقش ، همه و همه پر شده از آلودگی، پر شده از هوایی که تنفسش برامون خطرناک شده . و لطف این آلودگی  شامل حال حلما خانوم موطلایی ما هم شد و دختر طلایی رو راهی بیمارستان کرد.

و اما شرح ماجرا: حلما خانوم نیمه شب از خواب بیدار شد و گلاب به روتون گفت مامانی من حالم داره بهم می خوره و جملش تموم نشده بود کل تخت و فرش رو کثیف کرد . با بابایی راهی دکتر شدیم و یک سری دارو براش گرفتیم . متأسفانه دارو ها هیچ کاری نکرد و دو روز حلما خانوم هیچی نمی تونست بخوره . در همین حین بابایی یه سفر فوری براش پیش اومد و مجبور شد مامانی و حلما طلایی رو تنها بزاره روز سوم دیدم دخملی خیلی بیحال شده و دیگه رمقی نداره دوباره بردمش پیش دکترش ، چشمتون روز بند نبینه دکتر گفت گل گلی باید بستری بشه حالا ساعت چنده ۷ بعد از ظهر و بنده تنها ، و از ترس اینکه یه وقت مامان شهین حول نکنه و حالش بد نشه به هیچ کس نمی تونستم خبر بدم و تنهایی راهی بیمارستان شدیم . تا دخملی رو بستری کردم دیگه به خدا رسیده بودم و فقط گریه می کردم . ساعت ۸:۳۰ دیگه کاراش تموم شد و توی بیمارستان کودکان تهران بستری شد و سِرُم پشت سرم . توی چند روزی که بیمارستان بود مامان خیلی غصه خورد تازه نمی تونستم به بابایی هم خبر بدم می ترسیدم مسیر برگشت رو با عجله بیاد و خدا نکرده اتفاقی براش بیفته .

روز سوم بابایی برگشت و وقتی بهش گفتم ما بیمارستان هستیم با من کلی دعوا کرد . منو بگو که باید فکر همه باشم و آخرش ...

بازم خدا رو شکر که الان حلما طلایی خوب و سرحال هستش . ولی تصمیم گرفتیم تهران رو با همه دلبستگی هاش ترک کنیم و یه شهر دیگه رو برای زندگی انتخاب کنیم . انشاءا... که کارامون درست بشه .

قول داده بودم عکسهای آتلیه حلما رو براتون بزارم اینم از عکسها :

 

    

+ نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن1389 10:15 توسط مامان راحله |


به جستجوی فلق
به تکاپو گرفته ام
ذرات سبکبار خاک را
گامهایم به تماشای سبزه ها
گم گشته اند میان هیاهوی دخترانه ام..
می دوم!نگاه کن!
در میان شوره زار
چه عاشقانه می دوم درپی بهار!
نگاه کن!
چه بیصدا..
چه باشکوه...
نگاه کن !
طلوع را
شفق بر آمده زکوه
نگاه کن! طنین این ترانه را ..نگاه کن ...

می نگرم به وجوده پاک و معصومت، به کودکی کردنت، به چشمان بی آلایشت ، چقدر همه چیزت زیباست، چقدر همه چیزت مقدس و ستودنی است.

وقتی  دنیای کودکانه ات را سیر می کنم آرزو می کنم با تو کودک می شدم، چقدر دلم هوای روزگار کودکی ام را کرده ، با تو کودک می شوم و از این رویا لذت می برم. گُل من دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت.

 این روزا حلما خانوم خیلی شیرین شده، با هم صحبت می کنیم، تصمیم می گیریم، نتیجه گیری می کنیم و خیلی کارهای دیگه. یه مدتیه حلما دیگه توی اطاقش می خوابه البته مامان باید پیشش باشه . خودش خیلی دوست داره فقط باید عادتش بدم تنها بخوابه.

قرار شده موهای حلما خانوم رو کوتاه کنم . قبل از کوتاهی مو بردمش آتلیه و کلی عکس گرفت . خیلی ماه شده .

هفته گذشته مهد کودک اعلام کرده بود که بچه ها رو می بره قلعه ی سحرآمیز و از اونجایی که من خیلی وسواس دارم دوست نداشتم حلما بره و قرار شد جمعه به اتفاق بابایی و حلما به قلعه ی سحرآمیز بریم، تا روز جمعه حلما خانوم هر روز می پرسید امروز با بچه ها می ریم ، دوست دارم با خاله بازی کنم و ... و بنده هم در جواب می گفتم مامانی همه ی بچه ها با مامان باباهاشون می یان اونجا خیلی شلوغه ممکنه دوستاتو نبینی . و اینطوری حلما خانوم راضی می شد که دوستاشو نبینه . روز جمعه خیلی بهش خوش گذشت و از وقتی وارد شد دوستاش و خاله یادش رفت و اصلا سراغی از اونها نگرفت. روز شنبه که رفته مهد واسه همه تعریف می کرد که چرا شماها نیومدید.



+ نوشته شده در دوشنبه 22 آذر1389 10:41 توسط مامان راحله |



glitter-graphics.com

 

تولد تو تولد من است ، من تمام طول سال بیدار مانده ام

که مبادا روز تولد تو تمام شود ، و من در خواب بمانم

و نتوانم به تو بگویم ، تولدمان مبارک !

همیشه به قداست

چشمهای تو ایمان دارم چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است

چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی خلق کند؟فرشته ای فقط در قالب یک انسان

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن به رنجهای زندگی هم دل بست

و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست. میلادتو معراج دستهای من است

وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم

ای روشنی گسترده، ای زیبایی محض ، ای آسمان بی کران مهربانی

کلامی می آفرینم تا با تو سخن بگویم

سالروز زمینی شدنت مبارک . . .

یازدهم مهر ماه روزی به خاطر مانده ، روزی که حلمای عزیزم قدمهای مهربونش رو مهمون دل ما کرد . حلمای عزیزم عاشقانه می پرستمت.

امسال تولد حلما خانوم ما مسافرت بودیم و تولد موطلایی رو شمال گرفتیم مهمانهای مختصری داشتیم ولی خیلی به هممون خوش گذشت . البته قراره فردا مامانی یه تولد هم توی مهد کودک در کنار دوستان حلما گلی بگیره . حلما خانوم از ذوقش برای فردا از امروز پیشواز رفته و همه رو دعوت کرده .

 ساعت ۲ رفتم برای حلما خانوم کیک گرفتم رفتم مهد کودک . موطلایی لباس عروس پوشیده بود و شده بود گل سرسبد مهد . بچه ها همه منتظر بودن و جشن تولد شروع شد . خیلی به همشون خوش گذشت و من از اینکه امسال تولدش رو توی مهد گرفتم خیلی راضی بودم چون واقعا احساس کردم یه تولد بچه گونس . حلمای عزیزم امیدوارم صدساله بشی .

اینم کادوهای حلما گلی

+ نوشته شده در سه شنبه 13 مهر1389 14:18 توسط مامان راحله |


تو ماه مبارک رمضان هستیم و خیلی وقته که واسه دخملی چیزی ننوشتم ، توی این ماه زمان خیلی کم دارم و کار خیلی زیاد، یه کار مثبتی که انجام دادم گرفتن گواهینامه بود که بالاخره طلسمش شکست.

دخملی ما خیلی خیلی خانوم شده و رسیده به جایی که مامان آرزوش رو داشت، دیگه کامل حرفهای مامان رو می فهمه ، حرفهای خودش از رو حساب شده ، غم رو حس می کنه ، شادی رو درک می کنه ،  غذا خوب می خوره ، می دونه که باید آب  میوه و میوه بخوره ، مهد رو دوست داره و صبحها خودش از خواب بلند می شه و از مامانی می پرسه مامی امروز مهد می ریم یا خونه ایم هر جوابی بشنوه با خوشرویی می پذیره و بالاخره اینکه خدایا ازت ممنون که همراهمون بودی.

هفته گذشته یه کمی به تزئینات قبلی اتاق دخملی اضافه کردیم و این مهم با کمک خاله نگار ( دخترعموی بنده ) به انجام رسید . خاله نگار مربی مهد هستش و استاد توی این کارها، با کلی مقوا و کاغذ رنگی برای حلما گلی کلی دشت و باغ و درخت و حیوانات مختلف درست کردیم و به درهای کمد دیواری زدیم . خیلی خوشگل شده حلما خیلی ذوق کرد البته بین خودمون بمونه بنده بیشتر ذوق کردیم . خاله نگار جون دستت درد نکنه .

توی ماه رمضان ساعت کاریم کم شده و همین باعث شده بیشتر در کنار دخملی باشم و زودتر از مهد بگیرمش وقتی می ریم خونه مو طلایی بعد از خوردن مقداری غذا و یا آبمیوه کیک می خوابه و ساعت ۷ بیدار میشه و تا پاسی از شب در کنار من و بابایی هستش که باعث خرسندی ما شده البته این وضعیت تا پایان این ماه اداره داره چون بعد از آن حلما خانوم از خستگی زیاد ساعت ۷ شام خورده و نخورده می خوابه و ساعت ۶ صبح مامی رو بیدار می کنه .

حلما خانوم توی مهد کودک ارتقاء یافتند و به کلاس ۴ ساله ها وارد شدند . از وقتی کلاست تغییر کرده حلما هم خیلی تغییر کرده . حرفهایی می زنه که مو به تن آدم سیخ می شه و این رو چه خوب و چه بد مدیون بچه های توی کلاس هستیم . شعرهای بیشتری یاد گرفته ، زبان بیشتر کار می کنند و صد البته زبونش خیلی خیلی بیشتر کار می کنه .

یه خــــــــــــــــــبر خوب . خاله فریبا که تا چند وقت پیش مامان دوم دخملی بود داره مامان می شه . در ضمن مهرشاد کوچولوی خاله هم چهار تا دندون درآورده .

و اینم مهرشاد عسله خاله

+ نوشته شده در دوشنبه 15 شهریور1389 11:12 توسط مامان راحله |


بگوییم اندر احوالات دخمل طلا در هفته های پیشین: موطلایی توی این یک ماه سه بار سرما خورده و هر دفعه به قول خودش به پنبه ی مبارک آمپول زده شده است. و بعد از مشورت با دکتر گفته شد بچه ها تا دو ماه اول مهد رفتن به همین ترتیب بیمار می شوند خدا به داد بنده برسد که تا ایشان به مهد عادت کنه چقدر طول می کشد . جالب اینکه این هفته بنده نیز نیازمند آمپول شدم و به اتفاق حلما خانوم رفتم آمپول بزنم ، اولش فکر کرد قرار است خودش نوش جان فرمایند که کلی گریه کرد وقتی دید مامانی کفش درمی آورد و روی تخت می خوابد نیاز به کمک داشتیم تا خنده ی حلما خانوم را جمع کنیم . خلاصه اینکه تا خونه می خندید و بنده را مسخره می کرد .

خانومی جدیداً اشکال بسیار زیبایی با خمیر درست می کند که بسیار بسیار ما به وجد می آییم .

چند تا عکس از حلما خانوم در مهد کودک

+ نوشته شده در شنبه 26 تیر1389 10:1 توسط مامان راحله |


صبح پنجشنبه ساعت ۵:۳۰ دقیقه صبح راهی راه آهن شدیم و ساعت ۶:۴۰ دقیقه قطار حرکت کرد . محیط قطار برای موطلایی خیلی جدید و بیشتر جالب بود. اول از روی صندلی تکون نمی خورد ولی چشمتون روز بد نبینه بعد از چند ساعت دیگه غیر قابل کنترل شده بود و از این طرف و به اون طرف می دوید. روی هر رفته خیلی راحت رسیدیم و اصلا خسته نشدیم . فاصله ی راه آهن تا خونه ای که گرفته بودیم کمی دور بود و در بین راه فقط از دور حرم رو دیدیم و عرض ادب کردیم .

و اما قسمت بده ماجرا: در بدو ورود باباییِ گرمایی کولر رو روشن کردند و همین باعث سرما خوردگی حلما خانم شد و شب اول راهی دکتر شدیم . دیگه خودتون می دونید یه بچه ی تب دار یعنی چی و ... روزی یک بار به حرم می رفتیم و واقعاً لحظات زیبا و معنوی و خاص بود .

از طوس و مقبره ی فردوسی ، پارک ملت، شاندیز، بازار، موزه دیدن کردیم و واقعاً لذت بردیم .

سفره خوبی بود . بهمون خوش گذشت و روز دوشنبه ساعت ۴:۳۰ دقیقه راهی تهران شدیم .

+ نوشته شده در سه شنبه 25 خرداد1389 9:11 توسط مامان راحله |


آسمان را گفتم
می توانی آيا
بهر يک لحظهء خيلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت ديگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
کهکشان کم دارم
نوريان کم دارم
مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم

خاک را پرسيدم
می توانی آيا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم

اين جهان را گفتم
هستی کون ومکان را گفتم
می توانی آيا
لفظ مادر گردی
همهء رفعت را
همهء عزت را
همهء شوکت را
بهر يک ثانيه بستر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت وشوکت وشان کم دارم
عزت ونام ونشان کم دارم

آنجهان راگفتم
می توانی آيا
لحظه يی دامن مادر باشی
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
باغ رنگين جنان کم دارم
آنچه در سينهء مادر بود آن کم دارم

روی کردم با بحر
گفتم اورا آيا
می شود اينکه به يک لحظهء خيلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
بيکران بودن را
بيکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر اين کار بزرگ
قطره يی بيش نيم
طاقت وتاب وتوان کم دارم


صبحدم را گفتم
می توانی آيا
لب مادر گردی
عسل وقند بريزد از تو
لحظهء حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
گفت نی نی هرگز
گل لبخند که رويد زلبان مادر
به بهار دگری نتوان يافت
دربهشت دگری نتوان جست
من ازان آب حيات
من ازان لذت جان
که بود خندهء اوچشمهء آن
من ازان محرومم
خندهء من خاليست
زان سپيده که دمد از افق خندهء او
خندهء او روح است
خندهء او جان است
جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم

کردم از علم سوال
می توانی آيا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
قدرت شرح وبيان کم دارم

درپی عشق شدم
تا درآئينهء او چهرهء مادر بينم
ديدم او مادر بود
ديدم او در دل عطر
ديدم او در تن گل
ديدم اودر دم جانپرور مشکين نسيم
ديدم او درپرش نبض سحر
ديدم او درتپش قلب چمن
ديدم او لحظهء روئيدن باغ
از دل سبزترين فصل بهار
لحظهء پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگيزترين زيبايی
بلکه او درهمهء زيبايی
بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنايی
همه جا پيدا بود
همه جا پيدا بود

مادرم عاشقانه دوستت دارم و روزت مبارک .

و امــــا دختر نازنازی مامان که تقریبا ۲۰ روزی هست که میره مهد کودک . روزهای اول مهد رو خیلی دوست داشت و ثانیه شماری می کرد تا صبح بشه و مو طلایی بره مهد کودک . صبح که از خواب بیدارش می کردم مثل پروانه از تخت بلند می شد و آماده می شد یه چند روزی که گذشت خانوم خانوما دیگه خسته شدن و تنبل . دیگه دوست نداشت بره و بنده هر روز یک جایزه از طرف خاله الهام ... خاله راضیه و ... می خریدم و دل نانازی رو خوش می کردم . و نتیجه اینکه خانوم با ناز و کرشمه و نق نق راهی می شد. چشمتون روز بد نبینه بعد از این ماجرا گریه ها شروع شد . و لحظه ای که از خواب بیدار میشد اولین سئوال این بود: مامان کجا می خوایم بریم ؟ و بعد از جواب بنده وووووووواااااااااااااایی گریه با صدای بلند و جیغ و داد . حتی نمی ذاشت لباس تنش کنم . ای خـــــــــــــــدا . و بعد از یک مشاوره با مدیریت مهد به این نتیجه رسیدیم که اصلا اهمیت ندهیم و کم نیاوریم . تازه ایشان اظهار داشتند موطلایی توی مهد از خندان ترین و شیطون ترین بچه ها می باشد و ما کمی دلمان خوش شد . ( البته خدا داند ) . و به دخملی قول دادند اگر صبحها گریه نکنه خانوم مدیر یک جایزه جانانه براش می خره . و الان سه روزی هست که به خاطر گرفتن جایزه دخملی گریه نمی کنه و لحظه  لحظه به بنده گوش زد می کند که مامانی ببین گریه نمی کنم بهشون بگو جایزه رو بدن دیگه .

پنجشنبه راهی مشهد هستیم . دارم لحظه شماری می کنم که زود بیاد .

+ نوشته شده در سه شنبه 11 خرداد1389 10:58 توسط مامان راحله |


مامانی

          تو منو فرستادی تو قلبِ باد

          تا خودم پریدن رو یاد بگیرم

          تو می گفتی دنیای قشنگ ما

          پره از قصه های عجیب غریب

          صد دفعه می چرخه  توی آسمون

         تا می افته توی دستای تو سیب

          دل من کوچیکه و تاب نداره

          بی نیت دلم میخواد دعا کنم

          تو منو ولم بکن تو قلبِ باد

         تا خودم پریدنو یاد بگیرم.

مو طلایی مامانی از امروز مهدکودکی شده . دختره گلم با هزار شوق صبح از خواب بیدار شد و شال و کلاه کرد و رفت به سوی بزرگ شدن . این دومین تجربه برای من و حلماست اولی که نتیجه خوبی برامون نداشت امیدوارم تجربه دوم خوب از آب دربیاد .

.

.

.

حلما دخترم مهد خوش گذشت؟

بـــــــــــــــــله

دوست داری فردا هم بری؟

بــــــــــــــــله . چرا منو آوردین خونه می خواستم اونجا بمونم ( با گریه )

حلما تو مهد چیکار کردین؟

هیچ کاری نکردیم ! ..... آهـــــــــــــــان نقاشی کشیدیم . جیغ و داد . پلو خوردم بعد گفتم بازم می خوام برام دوباره ریختن . با ماست خوردم . به مربیم گفتم ج...ش دارم بهم گفت بدو برو تو کلاست.

بچه ها رو اصلا بغل نکردم . خمیر بازی کردم . شعر خوندم .

اینم عکس حلما خانم که هفته پیش رفته بود شمال

 

+ نوشته شده در شنبه 18 اردیبهشت1389 11:5 توسط مامان راحله |